تبليغاتX
تقدیم به همه ی عاشقان


تقدیم به همه ی عاشقان

عشق تنها چیزیست که انسان را به معنای واقعی دگرگون میکند.

دوستای گلم می خوام بهم توی نوشتن شعرا و بیتا کمک کنین بنام خودتون توی این وبلاگ ثبت میشه. منتظر حضورتونم ممنون

نوشته شده در 2012/4/25ساعت 16 توسط ESN + ENZ| |


این روزا دلت با ما نیست نگفتم چرا ؟

توی ساحل روی شنها قایقی به گل نشسته
یکی با چشمونه گریون گوشه ای تنها نشسته

نگاه پر اضطرابش به افق به بی نهایت
ساکته اما تو قلبش داره یك دنیا شکایت
داره یك دنیا شکایت

تو چشاش حلقه ی اشکه توی قلبش غم دنیا
منتظر به راه یاره تا بیاد امروز و فردا

باورش نمیشه عشق و همه دنیاش زیر آبه
تنها مونده توی ساحل زندگي براش عذابه
تنهايي براش عذابه

خاطرات لب دریا دیگه از یادش نمیره
همه دنیاش زیر آب و خودش هم به غم اسیره

دست بی رحم زمونه عشقشو برده به دریا
حالا از خودش می پرسه میادش آیا و آیا ؟

عاشقی که تنها باشه توی دنیا نمی مونه
دل عاشق رو شکستن شده کار این زمونه

خاطرات لب دریا دیگه از یادش نمیره
همه دنیاش زیر آب و از غم دوریش میمیره

هرگز از یادش نمیره
از غم دوری میمیره
از غم دوری میمیره
دیگه از یادش نمیره
از غم دوری میمیره

---------------------------------------

نامه ی آخر


ببين از اين ور دنيا
من واست نامه نوشتم
مني كه براي چشمات
از همه هستيم گذشتم

مي نويسم كه نگاهم
تا هميشه چشم به راهته
يك دل ساده دارم كه
با يك رنگي جون فداته
با يك رنگي جون فداته

نميدوني كه جداييت
چه به روز من آورده
شب تا صبح دل تنگم
گريه كرده غصه خورده

نميدوني كه جداييت
چه به روز من آورده
شب تا صبح دل تنگم
گريه كرده غصه خورده

مي نويسم دل تنگم
بونه ي تو رو ميگيره
اگه باز ندي جوابم
از غم دوريت ميميره

اگه نامه هام به دستت
نرسيده يا نديدي
كه يك عمر مي نويسم
ولي پاسخي نميدي

نميدوني كه جداييت
چه به روز من آورده
شب تا صبح دل تنگم
گريه كرده غصه خورده

نميدوني كه جداييت
چه به روز من آورده
شب تا صبح دل تنگم
گريه كرده غصه خورده

مي نويسم مي نويسم مي نويسم

نوشته شده در 2012/4/11ساعت 13 توسط ESN + ENZ| |

همه چیز گاه اگر کمی تیره می نماید…

باز روشن می شود زود

تنها فراموش مکن این حقیقتی است:

بارانی باید٬ تا که رنگین کمانی برآید

و لیموهایی ترش تا که شربتی گوارا فراهم شود

و گاه روزهایی در زحمت

تا که از ما،انسان هایی تواناتر بسازد.

خورشید دوباره خواهد درخشید، زود

خواهی دید.

“کولین مک کارتی”

---------------------

کتاب عشق

با یه رنگ سرخ زیبا
مثل برگهای شقایق
تو کتاب عشق نوشته
غم و غصه واسه عاشق

نوشته عاشق همیشه توی بحر غم می مونه
دل عاشقم نمیشه آواز شادی بخونه
آواز شادی بخونه

آخه اون که جون و قلبش توی زندونی اسیره
توی این زندون نباشه طفلکی دلش می گیره

این دل عاشق همیشه واسه یارش بیقراره
واسه برگشتن یارش همیشه چشم انتظاره
همیشه چشم انتظاره

دل اون خیلی شب ها مونس غصه و درده
تنور شادی قلبش عمریه خاموش و سرده

میشه خوند از تو نگاهش همه ی دردها رو با هم
چشماش هم همیشه داره راز غصه ها رو با غم

آخه اون که جون و قلبش توی زندونی اسیره
توی این زندون نباشه طفلکی دلش می گیره

تو کتاب عشق نوشته عاشق ها ساده و پاکن
توی راه عشق همیشه ساده ساده مثل خاکن
ساده ساده مثل خاکن

عاشق ها همیشه پاکن
تا همیشه سینه چاکن

ساده ساده مثل خاکن
عاشق ها ساده و پاکن

نوشته شده در 2012/4/8ساعت 17 توسط ESN + ENZ| |

به یاد آر ای غریبه/دنیاست قلب عاشق/حرفی نگفتم ازعشق/یادی نکردم از درد/ من گریه کردم آن شب ای کاش دیده بودی/از پشت اشک دیده/پیداست قلب عاشق

(ارسالی از امیر آقا)

 

نوشته شده در 2012/3/13ساعت 21 توسط ESN + ENZ| |

به وبلاگم خوش اومدین افتخار دادین بهم تا دقایقی میزبانتون باشم عزیزان نظر یادتون نره


برچسب‌ها: عیدتون مبارک
نوشته شده در 2012/3/1ساعت 18 توسط ESN + ENZ| |

چشمانش پر بود از نگرانی و اشک

لبانش می لرزید

گیشوانش آشفته بود وخودش آشفته تر

- سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟

نگاهش که گره خورد در نگاهم

بغضش ترکید

قطره های درشت اشکش ,زلال  و وبی پروا

چکید روی گونه اش

- ما ماااا... نم ...ما...ما اا نم ....

صدایش می لرزید

- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟

گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید

هق هق , گریه می کرد

آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم

آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود


برچسب‌ها: داستان, داستانهای عاشقانه, داستانهای کوتاه
:ادامه مطلب:
نوشته شده در 2012/1/12ساعت 16 توسط ESN + ENZ| |

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو

 
عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه

میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم
، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در

 رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ

 عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه

  می کنند. کنار دست مریم

 یه
کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه

 باور
نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش

منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم.


دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.

 دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم


 چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا

 نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی


می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی

 مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که


چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی

چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟!


 روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور

بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی


 که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.
 
یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر


گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که

 من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه


 روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو

 ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی


داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه

 تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این


اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای

 یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه


 
نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم

 
میان!عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه.


طرح
چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….
 
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه.


سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی

چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه،


صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود.

هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی


پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا

همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو


 پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر

زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…


:ادامه مطلب:
نوشته شده در 2012/1/10ساعت 13 توسط ESN + ENZ| |

چندتاعکس واسه دوستان خوبم



برچسب‌ها: عکسهای زیبا عکس دیدنی عکسهای جدید عکسهای ب
:ادامه مطلب:
نوشته شده در 2012/1/1ساعت 20 توسط ESN + ENZ| |


جوایزِ بانکِ صادرات اعلام شد !

۳ هزار میلیارد تومان برایِ یک نفر

یک بیلاخ برای هفتاد میلیون نفر !

دیگه تنها جایی‌ که میبینی‌ یکی‌ ۱۰، ۱۵ تا هندونه یجا میخره

کتاب ریاضیه !


(میازار موری که دانه کش است…)

این شعر نشون میده ما از قدیم یک جورایی کرم داشتیم !

آقایان لباسهایشان را چگونه دسته بندی می‌کنند؟

۱)کثیف

۲) کثیف اما قابل پوشیدن


اگه حال خندیدنو دارین بفرمایید ادامه مطلب


:ادامه مطلب:
نوشته شده در 2011/12/30ساعت 19 توسط ESN + ENZ| |

داشتن ذهن و مغز سالم ریسک فاکتورهای ابتلا به بیماری‌های مغزی و عصبی مانند آلزایمر را کاهش می‌دهد.


:ادامه مطلب:
نوشته شده در 2011/12/30ساعت 18 توسط ESN + ENZ| |

دانشمندان کشف کردند که پلک زدن می‌تواند به عنوان یک نشانه در مورد بی‌توجهی دیگران به ما در هنگام صحبت کردن ، مورد استفاده قرار گیرد.


:ادامه مطلب:
نوشته شده در 2011/12/30ساعت 18 توسط ESN + ENZ| |

آیـا تـا به حال فکر کرده اید که چرا همیشه بعضی از مردها در ارتـبـاطات خود با خانم‌ها از سایرین موفق تر هستـند؟ گــروه خاصی از مردها وجود دارند که خانم‌ها به هیچ وجه نمی‌تـوانند از آنها اجتناب کنند و این امر هیچ ارتباطی به چهره‌های زیبا و یا تناسب اندام آنها ندارد.


:ادامه مطلب:
نوشته شده در 2011/12/30ساعت 18 توسط ESN + ENZ| |

آیا میدانید: ایران در سال ۱۳۷۲ به شبکه اینترنت پیوست.

آیا میدانید: در اینترنت ۵ میلیون ترابایت، اطلاعات وجود دارد .

آیا میدانید: حدود ۲۶۰ میلیون سایت در کل اینترنت وجود دارد .

آیا میدانید: حدود ۱۵۲ میلیون وبلاگ در کل اینترنت وجود دارد .


:ادامه مطلب:
نوشته شده در 2011/12/30ساعت 18 توسط ESN + ENZ| |

sms اس ام اس و جوک های خنده دار



:ادامه مطلب:
نوشته شده در 2011/12/29ساعت 21 توسط ESN + ENZ| |

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .بالاخره پرسید : … ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟ پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت : - درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی . پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید . - اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام . بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد ۵ خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری .....
:ادامه مطلب:
نوشته شده در 2011/12/25ساعت 20 توسط ESN + ENZ| |

آه عجب کاري به دستم داد دل / هم شکست و هم شکستم داد دل.

اگه خوابت اومد بيا تو چشام بخواب / اگه اشک نذاشت بيا تو قلبم بخواب

اگه صداي قلبم نذاشت من ميميرم ، تو سير بخواب .

کدوم رو دوست داري برات بفرستم !؟

قل(ب)م !؟

ر(و)حم !؟

ج(س)مم !؟

يا حروف توي پرانتز !!؟

به چشمانت قسم، با بودن تو، زمستاني ترين روزم بهار است.





:ادامه مطلب:
نوشته شده در 2011/12/25ساعت 20 توسط ESN + ENZ| |

شیطان:


آيا شيطان وجود دارد؟ آيا خدا شيطان را خلق کرد؟

استاد دانشگاه با اين سوال ها شاگردانش را به چالش ذهني کشاند.

آيا خدا هر چيزي که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردي با قاطعيت پاسخ داد:"بله او خلق کرد

استاد پرسيد: "آيا خدا همه چيز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا "

استاد گفت: "اگر خدا همه چيز را خلق کرد, پس او شيطان را نيز خلق کرد. چون شيطان نيز وجود دارد و

مطابق قانون که کردار ما نمايانگر ماست , پس خدا نيز شيطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخي نداد . استاد با رضايت از خودش خيال کرد بار ديگر توانست ثابت کند که

عقيده به مذهب، افسانه و خرافه اي بيش نيست.

شاگرد ديگري دستش را بلند کرد و استاد گفت: "بفرمایید "

شاگرد ايستاد و پرسيد: "استاد, سرما وجود دارد؟ استاد پاسخ داد: "اين چه سوالي است! البته که وجود

دارد. آيا تا کنون حسش نکرده اي؟

شاگردان به سوال مرد جوان خنديدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فيزيک چيزي که ما از آن به سرما ياد

مي کنيم در حقيقت نبودن گرماست. هر موجود يا شي را ميتوان مطالعه و آزمايش کرد وقتي که انرژي

داشته باشد يا آنرا انتقال دهد. و گرما چيزي است که باعث ميشود بدن يا هرشي انرژي را انتقال دهد يا

آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F ) نبود کامل گرماست. پس سرما وجود ندارد بلکه اين کلمه را بشر

براي .....


:ادامه مطلب:
نوشته شده در 2011/12/16ساعت 0 توسط ESN + ENZ| |

بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت

میدم،چون همه چیزم تویی نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی اگه یه روزچشمات پرِاشک

شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه

می کنم اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم اگه دنبال خرابه می گشتی تا

نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما

باهات میدوم اگه بیه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم.

چقدرعجيبه که تا مريض نشي کسي برات گل نمي ياره تا گريه نکني کسي نوازشت نمي کنه تا فرياد نکشي

کسي به طرفت برنمي گرده تا قصد رفتن نکني کسي به ديدنت نمي ياد و تا وقتي نميري کسي تورو نمي

بخشهگل مــی کنـــد به باغ نگـاهت جـوانیم وقــتی بروی دامـــن خـــود می نشانیم داغ جنون قـــطره ی

اشــکم به چشم تو هر چند از دو چـشم خودت می چکانیم مـن عابـــر شــکســته دل خـلوت تو ام تا بیـکران

چشــم خـــودت مــی کشانیم یک مشـت بغض یخ زده تفسیر می کند انـــــدوه و درد غربــت بــی همــزبانیم

وقــتی پـرید رنگ تو از پشت قصه ها تصــویر شد نهـــایت رنـــگــین کـمانیم تو، آن گلی که می شــکفی در

خیال من پُر می شود زعطر خوشــت زنــدگانیم در کـهــکشان چـشم تو گم می شود دلم سرگـشتـــه در

نــــهایــتی از بی نشانیم زیــبـــاترین ردیف غـــزلهای من توئی ای یـــــار ســــرو قـــامت ابـرو کمانیم حـــالا

بیـــا و غــربت ما را مرور کن ای یــــادگــــــار وســعت سبـز جوانیم.


نوشته شده در 2011/8/7ساعت 22 توسط ESN + ENZ| |


هميشه به من مي گفت زندگي وحشتناک است ولي يادش رفته بود که به من مي گفت تو زندگي

من هستي روزي از روزها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه

خورشيد در اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا باراني بود و خورشيدي در اسمان

معلوم نبود شبي از شبها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه ستاره هاي

اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا ابري بود وستاره اي در اسمان نبود خواستم براي

از دست دادنش قطره اي اشک بريزم ولي حيف تمام اشکهايم را براي بدست اوردنش از دست

داده بودم.  هر وقت که دل کسي رو شکستي روي ديوار ميخي بکوب تا به يادت باشه که

دلشو شکستي هر وقت که دلشو بدست اوردي ميخ را از روي ديوار در بيار اخه دلشو بدست

اوردي اما چه فايده جاي ميخ که رو ديوار مونده.بخشندگي را از گل بياموز، زيرا حتي ته

كفشي كه لگدمالش مي‌كند را هم خوش بو مي‌كند. وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند

شدم وقتي که ديگر رفت به انتظار آمدنش نشستم وقتي ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من

اورا دوست داشتم وقتي اوتمام شد من اغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها

زندگي کردن مثل تنها مردن. سرکلاس دو خط سياه موازي روي تخته کشيد!! خط اولي به

دومي گفت ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ..!! دومي قلبش تپيد و لرزان گفت : بهترين

زندگي!!! در همان زمان معلم بلند فرياد زد : " دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند" و بچه

ها هم تکرار کردند: ....دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند مگر آنکه يکي از آن دو براي

رسيدن به ديگري خود را بشکند !! عشق تنها براي يک بار مي ايد و براي تمام عمرش مي ايد

عشق همان بود که به تو ورزيدم حقيقتا همان يک بار حقيقتا همان يک بار و از بس بدان

اويختم تا هميشه همه ي زندگي ام با ان بيش خواهد رفت بس تا هميشه عا شقت مي مانم


نوشته شده در 2011/3/13ساعت 14 توسط ESN + ENZ| |

خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است          کارم از گریه گذشته به آن می خندم...!

روزی مجنون از سجاده شخصی عبور می کرد.

مرد نماز راشکست وگفت:مردک! درحال رازو نیاز باخدا بودم تو چگونه این رشته را بریدی؟

مجنون  لبخندی زد و گفت:عاشق بنده ای هستم و تو را ندیدم و تو عاشق خدایی و مرا دیدی!


 




نوشته شده در 2009/5/26ساعت 21 توسط ESN + ENZ| |


دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله معـــروف از هــم جـــدا مي شــوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هــر کــدام در انتظار ديگــري همديگر را نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي و به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله معـــروف از هم جدا مي شوند..

نوشته شده در 2008/12/31ساعت 0 توسط ESN + ENZ| |

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد… پسر قدبلند بود،


صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست


احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می


داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک


سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را


یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را


به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با


دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و


چشمان درشت را دوست خواهد داشت. دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و


وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.


در  نوزده سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و


پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که


همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها


حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود


نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.


روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت.


به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده


بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که


پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را


کوتاه نکرد. دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه


پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا


کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا


رسیده بود. دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر


پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و


تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج


پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و


داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد. زندگی ادامه داشت.


دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد.


شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج



میکنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد. ده سال


بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و



در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار


می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت… شبی در باشگاهی، پسر را


مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس


اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر



با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید. زن پنجاه و


پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر


با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو


برابر آن پول و بیست درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد


کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟ پسر برای مدت


طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد. چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج


کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت. مدتی


بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک


ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش،


پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن


را برای من نگهدارید؟ پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد. مرد


هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک


ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره


چیست؟ مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را


از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.


پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟ پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟ کاغذ به زمین


افتاد. رویش نوشته شده بود:


 معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد .


نوشته شده در 2008/10/13ساعت 18 توسط ESN + ENZ| |

الهی که چشمات به راهی بمونه     فقط جغد شومی رو بومت بخونه

الهی که دستات بشه تشنه ی گل    نمونه تو سختی براتون تحمل

بیاد روزگاری که تنها بمونی        فقط وقت مرگ قدر من رو بدونی

الهی تو غربت یه عمری بسوزی   آخ بشینی به جاده همش چشم بدوخی

الهی که شبهات بشه بی ستاره     حریر خیالت بشه پاره پاره

یکی هم نباشه که حالت بپرسه     بمیری بپوسی توی درد و غصه

در آرزوهات بشه قفل و بسته      بخشکن گلاتون دسته دسته

 

 

نوشته شده در 2008/9/26ساعت 14 توسط ESN + ENZ| |

بی سرو ته تر از این قصه ی زندگی ندیدی . سر نبض این دو راهی غربتو به جون خریدی

بی سرانجام ولی ای کاش نَشه آخرش الهی . اول در به دری بود نشه آخرش دوراهی

پاشو همصدار با قلبت از تن خاکی جدا شو  .

 

نوشته شده در 2008/8/6ساعت 17 توسط ESN + ENZ| |

میون چندتا اتاقک سوت و کور خسته و خوابن یه نفر نشسته تنها انگاری شده فراموش

دوتا چشم بارون نم نم میزنه به روی گونه چقدر این دل غصه داره آخ فقط خدا میدونه

لحظه ها آسه و آسه دست غم پا شونو بسته صدای خرده جواهر یه نفر دلش شکسته

تو دله یه قصر تاریک چند نفر شادنو مستن انگاری خبر ندارن دل پیرمو شکستن

اونا اون پیرمو روندن فکر حالشو نکردن ندیدن پیرای خسته توی خلوت گریه کردن

از توی همون اتاقک قاصدک خبر میاره یه نفر داره میمیره تنها این چه روزگاره

کی دلش این همه سنگه که اونو گذاشته رفته خیلی ساده خیلی وقته نه یکی دو روز وهفته

مگه رفته از تو یادش تنها همدمش تو بودی کوه پر صبر وصمیمی واسه گریه هاش تو بودی

توی این روزها عزیزم منتظر باش بر میگرده کوره ی داغ جدایی دیگه خاموشه و سرده

 دیگه خاموشه و سرده

باز میاد پیشت گل تو سر به زیرو خجالت اما اینقدر تو بزرگی نداری هیچی شکایت

اون دوتا چشمای خسته واسه ما چراغ راهه ما میخوایم همیشه باشیم با صفا خدا گواهه

 

نوشته شده در 2008/7/4ساعت 11 توسط ESN + ENZ| |

نوشته شده در 2008/5/27ساعت 13 توسط ESN + ENZ| |


ممنون میشم اگه نظرتونو در مورد وبم بگید.    امید وارم خوشتون بیاد.شاد و سربلند باشید.

عزیزانی که ازمن دیکشنری آن لاین خواسته بودن .روی لینک زیر کلیک کنید.گشتم این بهترینش بود.

www.dic.amdz.com

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد

نوشته شده در 1900/1/1ساعت 0 توسط ESN + ENZ| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ